دࢪ محفلِ ذهنم، او بے نقص بود.
او نمونهایی کامل از انسانی است که در پستویِ ذهنام آن را قلم زدم، همان گوشهایی که ستاره ها آسماناش را طلاکوب کردهاند.
ساز میزند، انگشتهای کشیدهاش لحظهای که سیمهای ساز را لمس میکنند، دنیای کاغذی مچاله شده و دنیایی فراسویِ کلمهیِ زیبا را برایت رقم میزند، دنیایِ خیالینی که پردههای کشیده شده به روی آن از جنسِ واقعیتی است رویایی.
او برایِ محبوباش شعر میگوید، با دستخطی که گویی از قعر قصهها بیرون آمده، مینویسد و در انتهایِ شب شعلههای نا امیدیِ آتش را به استقبالِ در آغوش کشیدنِ اشعارش میفرستد، بگذار بگویم که به هنگامِ سخن از محبوباش، میتوانی احساس کنی لمسِ لبخندِ پرستشی که در کنجِ اتاقکِ ذوقِ کلماتش جا خوش کرده را.
گفته بودم کتاب میخواند؟!
میخواند، کتاب میخواند و دوست دارد هرآنچه را خوانده است با درایت و صبری بی انتها برایت بازگو کند، با دیدناش و شنیدنِ سخناناش سخت باید مراقبِ درخششِ ستارهها به رویِ پردهیِ آسمانِ شبِ چشمهایت باشی.
لبخندهای گاه و بی گاه، با دلیل و بی دلیل، مابینِ هم صحبتیاش، پررنگترین روزنهیِ نوریست که گرما را به خانهیِ قلبم میبخشد، قلبی که سالهاست میهراسد از لب گشودن به قصدِ پر دادنِ احساساتش، کنار لبخندهای او، بی پروا و آزادانه بالهای خود را باز میکند.
بیســتونـــہاڪتـبر